... کسی نمی فهمد (از زبان شهدای گمنام)

دل شکسته ی مارا کسی نمی فهمد
نگاه خسته ی مارا کسی نمی فهمد

نسیم سبز بهاری ، پرنده های مهاجر
هجوم دسته ی مارا کسی نمی فهمد

در انفجار عظیم سکوت دلتنگی
زبان بسته ی مارا کسی نمی فهمد

همه سوار به قایق ، به موج های عظیم
به گل نشسته ی مارا کسی نمی فهمد

سراغ نام و نشانند و بی نشانی شان
پلاک بسته ی مارا کسی نمی فهمد

دف و چنگ و عود و رودم همه یاد یار بادا

صنما بهار رویت گل بی غبار بادا
به قدوم پر ز مهرت تن و جان نثار بادا

همه عمر مست گشتم ز نگاه مست چشمت
که شراب لعل چشمت خوش و خوشگوار بادا

بدران نقاب رویت، بگشا رخ چو ماهت
که برای دیدن تو همه بی قرار بادا

چو ز پیک یار، شیرین خبری شنیده ام من
که می آید آن نگارم همگان خمار بادا

دل من کباب گشته، نی تو رباب گشته
دف و چنگ و عود و رودم همه یاد یار بادا

غم جان خسته ی من به جهان همی نگنجد
اگرم تو باز خوانی همه برکنار بادا

به شکارگاه خوبان چو "بها" همی خرامم
که به تور لطف و مهرت دل من شکار بادا

این غزل را در ششم مردادماه هزاروسیصدو هفتادوهشت در اردبیل نوشتم

شیخ ابوالحسن خرقانی

پس از مدتها دلتنگی مطلبی درباره شیخ ابوالحسن خرقانی خواندم حیفم آمد روی وبلاگ ننویسم
شیخ ابوالحسن خرقانی هرچندخودوخلق را در خالق محو می‌دید اما در سلوک خویش از هر فرصتی برای شکستن دیوارهای تفرقه قوم گرایی و هرنوع برتری انسانی بر انسان دیگر استفاده کرده‌است و طریق وصول به خالق را خدمت به خلق معرفی کرده‌است . زیبایی مکتب شیخ در این است که انسان‌ها را می‌بیند و خدمت می‌کند اما برای آنها در برابر حق تعالی موضوعیتی قایل نیست بلکه چون به وحدت خالق و مخلوق معتقد است ،و خدمت به خدا و برتر از عبادات ظاهری می‌شناسد. او به انسان‌ها خدمت می‌کند و غمخوار آدمیان است نه به خاطر خدا نه به خاطر عبادت نه برای رسیدن به بهشت موعود و گریز از جهنم بلکه به خاطر نفس انسانیت، او که چنین صمیمانه می‌سراید :
آن دوست که دیدنش بیاراید چشم
بی دیدنش از گریه نیاساید چشم
مارا ز برای دیدنش باید چشم
گر دوست نبیند به چه کار آید چشم
با همین چشم که غیر از دوست را نمی‌بیند از شیخ پرسیدند که جوانمردی چیست؟ گفت آن سه چیز است اول سخاوت دوم شفقت بر خلق سوم بی نیازی از خلق .و اوج این انسان دوستی شعاری است که گویند در خانقاه شیخ نوشته بود. هر که در این سرا درآید نانش دهید و از ایمانش مپرسید چه آنکس که به درگاه باریتعالی به جان ارزد البته بر خوان بوالحسن به نان ارزد.در نوشته‌های منسوب به شیخ ابوالحسن خرقانی خواهیم دید که نتیجه فرهنگ خاص عرفان ایشان چگونه به انسان مداری می‌رسد .

رمضان 1377



رمضان 1377 بود ، شب نوزدهم ؛ ساعت 9 شب در مغازه پدرم در اردبیل نشسته بودم ، بعد از افطار و در حال خودم، تنها بودم ، رادیو روشن بود مردم زنگ میزدند و از حس و حال ماه رمضان و شب های احیا می گفتند ، دختر بچه 9 ساله ای زنگ زد و با آن کلام کودکانه و معصومانه اش درباره مولاعلی صحبت کرد و کلمه " مولاعلی" را چندین بار با حالت گریه تکرار کرد، دلم گرفت؛ احساس می کردم تمام کائنات امشب دارند گریه می کنند ، تنها کاری که می توانستم بکنم این بود که خودکار روی پیشخوان را برداشتم و این شعر فی البداهه نوشتم، تا چه در نظر آید:

"مولا علی"

امشب اشکی در دو عین احمد است
یاعلی جان یاعلی جان ممتد است

شهر کوفه غرق در یک کینه است
خصم در یک کینه ی دیرینه است

سر نهد بر سجده مولای جهان
حمد حق را گوید او در آن مکان

چونکه بردارد سر از راز و نیاز
می شکافد فرق او شمشیر آز

می تراود خون در محراب حق
می شود خونین چشمان فلق

هر یتیمی چشم بر در دوخته
زین سخن ها قلب او افروخته

وای بر ما شیعیان را شاه رفت!
تار شد هر جا چرا مهتاب رفت؟

از چه گویم از کلام "لافتی" ؟
یا که از گنجینه ی یک "هل اتی" ؟

" لا فتی الا علی " در کارزار
در پی اش "لا سیف الا ذوالفقار"

یا علی جان ما همه مخمور تو
دل منور می شود از نور تو

جمله نخلستان ها همراز تو
"قل هو الله احد" دمساز تو

نام تو تسکین هر درد دل است
یاد تو روشنگر هر محفل است

عین نامت عنبر هر منبر است
یا و لامت خود حدیث دیگر است

چون تورا گوید نبی ما ولی
ورد ما هم می شود "مولا علی"

"بهمن وخشور – رمضان 1377"

... اما چه فایده

دیگر صدای ثانیه دلتنگ می شود
یا از شمردن تکرار منگ می شود

همسایه های شیشه ی دیروز بچه ها
بازیچه ی فلاخن پر سنگ می شود

قلبم گرفته است از این انتظار تلخ
معلوم نیست که صلح و یا جنگ می شود

آن آسمان آبی پررنگ و با کمان
دلگیر و بی کمان و چه کمرنگ می شود

چشمم ضعیف گشته چراغی بیاورید
اما چه فایده آتش چو سنگ می شود؟

"از دشمنان برند شکایت به دوستان"
دشمن به جای خویش که با دوست جنگ می شود
بهمن وخشور

چون سبوی تشنه

چون سبوی تشنه عنوان شعری است که خود اخوان ثالث گفته : " سهراب سپهری این شعر را بسیار دوست می داشت" . من نیز آن را بسیار دوست می دارم و تقدیم می کنم به همه دوستانی که لحظه هاشان جاری ست و زندگی را دوست دارند به خصوص حامی عزیز


از تهی سرشار

جویبار لحظه‌ها جاری‌ست

چون سبوی تشنه کاندر خواب بیند آب،

و اندر آب بیند سنگ

دوستان و دشمنان را می‌شناسم

من زندگی را دوست می‌دارم مرگ را دشمن

وای ، اما با که باید گفت این‌؟

من دوستی دارم که به دشمن خواهم از او التجا بردن

جویبار لحظه ها جاری.

مهدی اخوان ثالث

مجال نفس نماند

شادی نماند و شور نماند و هوس نماند
سهل است این سخن که مجال نفس نماند
فریاد از آن کنند که فریاد رس رسد
فریاد را چه سود؟ چو فریاد رس نماند
کو؟ کو؟ کجاست قمری مست سرودخوان؟
جز مشتی استخوان و پر اندر قفس نماند
امید دربدر شد و از کاروان شوق
جز ناله ای ضعیف ز مسکین جرس نماند
طوفانی از غبار بماند و سوار رفت
بس برگ و ساز بیهده ماند و فرس نماند
سودند سر به خاک مذلت کسان چو باد
در برج های قلعه تدبیر کس نماند
کارون و زنده رود پر از خون دل شدند
اترک شکست، عهد و وفای ارس نماند
تنها نه خصم رهزن ما شد، که دوست هم
چندان که پیش رفتش از او بازپس نماند
رفتند و رفت هر چه فریب و دروغ بود
تا مرگ این حقیقت بیرحم بس نماند
تابنده باد مشعل می! کاندر این ظلام
موسی بشد، به وادی ایمن قبس نماند
برخیز امید و چاره غمها ز باده خواه
گر نیست پس چه چاره کنی؟ چاره پس نماند
«مهدی اخوان ثالث»

تا هست علی باشد و تا بود علی بود


تا صورت پیوند جهان بود علی بود
تا نقش زمین بود و زمان بود علی بود

شاهی که ولی بود و وصی بود علی بود
سلطان سخا و کرم و جود علی بود
هم آدم و هم شیث و هم ادریس و هم ایوب
هم یونس و هم یوسف و هم هود علی بود

هم موسی و هم عیسی وهم خضر و هم الیاس
هم صالح پیغمبر و داوود علی بود

عیسی به وجود آمد و در حال سخن گفت
آن نطق و فصاحت که در او بود علی بود

مسجود ملائک که شد آدم ز علی بود
در قبله محمد بود ، مقصود علی بود

از لحمک لحمی بشنو تا که بیایی
کان یار که او نفس نبی بود علی بود

آن شاه سرافراز که اندر شب معراج
با احمد مختار یکی بود علی بود

محمود نبودند کسانی که ندیدند
کاندر ره دین احمد محمود علی بود

این کفر نباشد سخن کفر نه این است
تا هست علی باشد و تا بود علی بود

آن قلعه گشايي كه در حلقه خيبر
بركند به يك حمله و بگشود ، علي بود
آن گرد سرافراز كه اندر ره اسلام
تا كار نشد راست نياسود ،علي بود

آن شير دلاور كه براي طمع نفس
بر خوان جهان پنجه نيالود، علي بود

سر دو جهان جمله ز پنهان و زپيدا
شمس الحق تبريز كه بنمود ، علي بود
مولوی

وارطان سخن نگفت

یکی از شعرهای شاهکار و بی همتای احمد شاملو شعر "وارطان" است که شاملو آن را در عین پختگی و استادی سروده است ، من این شعر را شاید بیش از صد بار خوانده ام و باز خواهم خواند ، الان که تصمیم گرفتم این شعر را در وبلاگم بنویسم دیدم بد نیست که اشاره ای کوتاه نیز به زندگی "وارطان سالاخانیان " داشته باشم
وارطان سالاخانیان در ششم بهمن ١٣٠٩ در تبريز چشم به جهان گشود و در سال ١٣٢١ با خانواده اش به تهران آمدند. آنها بعد از چهار سال مجدداً به تبريز بازگشتند.
وارطان به همراه پدرش در کارخانه مشغول کار و پس از هشت ماه کار طاقت فرسا بدون دريافت دستمزد به همراه خانواده راهی
تهران شد و در آنجا به رانندگی تاکسی پرداخت تا خرج خانواده را تامين کند . به زودی مثل بسياری از جوانان جذب تنها جريان متشکل چپ در آن زمان ، يعنی « حزب توده » شد. بعد از کودتای ٢٨ مرداد ١٣٣٢ ، وارطان به فعاليت خود به صورت مخفی ادامه داد . فعالين چابخانه حزب توده به انتشار نشريه مبادرت و در سطح وسيعی در جامعه پخش می‌کردند . برای دستگاه پليسی کودتا کشف و نابود کردن اين چابخانه در راس تما م فعاليتها قرار گرفته بود.
در غروب ششم
ارديبهشت سال ١٣٣٣ ، مامورين کودتا به طور اتقافی به اتومبيلی که وارطان و کوچک شوشتری در آن بودند در دروازه دولت، ايست دادند . وارطان با خونسردی به سئوالات مامورين پاسخ داد و کوچک شوشتری نيز بدون اينکه هيچ رفتار مشکوکی از خود نشان دهد در ماشين نشست . در اين هنگام مامورين از وارطان خواستند که صندوق عقب ما شين را باز کند تا آنجا را مورد بازرسی قرار دهند . به محض باز کردن صندوق عقب ماشين ، مامورين با کوهی از نشريه های رزم (ارگان جوانان حزب توده ) مواجه شدند که هنوز تا نخورده بود و بقولی تازه از تنور بيرون آمده بود.
وارطان و کوچک را به سرعت به فرمانداری نظام ی انتقال دادند تا تحت بازجويی و شکنجه قرار دهند تا بتوانند محل چاپخانه را کشف کنند . ۶ روز بعد ( در
١٢ ارديبهشت ماه) ، کوچک شوشتری بدون کوچک‌ترين اعترافی ، در زير مخوف ترين شکنجه های قرون وسطايی جان سپرد .
صحنه های شکنجه های وارطان را يکی از شکنجه گران بعدها اين طور توصيف کرد:

انگشت سبابه ی وارطان را گرفتم و به عقب فشار دادم . وارطان گفت می شکند . من باز هم فشار دادم . لعنتی,حرف نمی‌زد . وارطان گفت : می شکند با تمام نيرويم فشار دادم . صورت وارطان مثل سنگ بود . لب از لب باز نمی‌کرد . باز هم فشار دادم . وارطان گفت : می شکند . خشمگين شدم . مرا مسخره می‌کرد . باز هم فشار دادم . صدايی برخاست . وارطان گفت که ديدی گفتم می ش کند. نگاه کردم انگشت شکسته بود . وارطان به من پوز خند می‌زد".

واراطان در
١١ ارديبهشت ( روز جهانی کارگر ) در زندان ، روی در سلول رنگ گرفت و به شادی پرداخت و بوسيله شکنجه گران فورا به شکنجه گاه برده شد و چنان مورد شکنجه قرار گرفت که ٢۴ ساعت بيهوش بود.
سرانجام در روز
١٨ ارديبهشت ١٣٣٣ ، مامورين رژيم پهلوی ، جمجمه ی وارطان را در حالی که اثرات سوختگی و شکنجه در تمام بدنش عريان بود با مته سوراخ کردند و به زندگی او پايان دادند. جسد وارطان را در رودخانه جاجرود رها کردند تا اين جور وانمود کنند که بر اثر حادثه به درون رودخانه افتاده و غرق شده است.
شاملو پس از کودتای ٢٨ مرداد وقتی در زندان بود با وارطان سالاخانيان آشنا شد . وارطان در آن زمان يک شکنجه جهنمی را تحمل کرده بود. چندی بعد يکی ديگر از اعضای حزب توده که دستگير شد از او نام برد . وارطان بار ديگر زير شکنجه رفت ولی لب از لب نگشود تا جانش از جسمش پرواز کرد . شاملو که هم بند وارطان بود شعر وارطان سخن نگفت را سرود که ابتدا برای گذر کردن از سد سانسور ، نازلی جای وارطان نشست و به قول شاعر « شعر را به تمام وارطان ها تعميم داد.

وارطان
بهار ، خنده زد و ارغوان شکفت
در خانه ، زير پنجره ، گل داد ياس پير
دست از گمان بدار
با مرگ نحس پنجه ميفکن
بودن به از نبود شدن خاصه در بهار
وارطان سخن نگفت ؛
سرافراز ، دندان خشم بر جگر خسته بست و رفت...
وارطان سخن بگو
مرغ سکوت ، جوجه مرگی فجيع را در آشيان به بيضه نشسته ست
وارطان سخن نگفت ؛
چوخورشيد
از تيرگی درآمد و در خون نشست و رفت
وارطان سخن نگفت
وارطان ستاره بود
يک دم در اين ظلام درخشيد و جست و رفت
وارطان سخن نگفت
وارطان بنفشه بود ، گل داد و مژده داد
زمستان شکست و رفت
...
احمد شاملو

ما بیرون زمان ایستاده ایم

در نیست
راه نیست
شب نیست
ماه نیست
نه روز و نه آفتاب
ما بیرون زمان ایستاده ایم
با دشنه تلخی در گرده هایمان
هیچکس با هیچکس سخن نمی گوید
که خاموشی به هزار زبان در سخن است
در مردگان خویش نظر می بندیم با طرح خنده ای
و نوبت خود را انتظار می کشیم
بی هیچ خنده ای
...
احمد شاملو

محمد رسول الله

ماه فروماند از جمال محمد
سرو نباشد به اعتدال محمد

طرح / بهمن وخشور

جهنمده بیتن گول

"جهنمده بیتن گول" حکایتی است واقعی از ماجرای عاشق شدن دختری (سوری) از "الموت" یکی از توابع قزوین به یک پسر اردبیلی به اسم ایوب که ظاهرا" آنجا دانشجو یا معلم بوده است.این ماجرا حدود 30- 40 سال پیش اتفاق افتاده و این دختر خانم "70" ساله (سوری) هم اکنون در اردبیل زندگی می کند، این حکایت را چند سال پیش استاد "عاصم اردبیلی" یکی از شاعران برجسته معاصر به صورت نظم و در کمال زیبایی نوشته است.
ترجمه شعر کار بسیار مشکلی ست ولی از آنجایی که این داستان واقعی ست اصل ماجرا را به صورت نثر و برای هم وطنان فارسی زبان به زبان فارسی خواهم نوشت.

جهنمده بیتن گول

فلکین قانلی الیندن بیر آتیلمیش یئره اندی
بیر فلاکت آنانین جان شیره سندن سودون امدی
بوللو نیسگیل شله سین چیگنینه آلتدی
تای توشوندان دالی قالدی
ساری گول مثلی سارالدی
گونو تک باغری قارالدی
درد الیندن زارا گلدی
گونو گوندن قارا گلدی
خان چوبان سیز سئله تاپشیرسین اوزون
یوردوموزا بیر سارا گلدی
بیر وفاسیز یار الیندن سانا گلمز یارا گلدی
بیر یازیق قیز جان الیندن جانا گلمز جانا گلدی
گئچه جکده "الموت" دامنه سیندن بورایا درمانا گلدی
بیر آدامسیز "سوری" آدلی الی باغلی دیلی باغلی !؟

سوری کیم دیر ؟
سورو بیر گولدی جهننمده بیتیبدیر
سورو بیر دامجی دی گوزدن آخاراق ئوزده ایتیبدیر
سورو یول یولچوسودور اگری ده یوخ دوزده ایتیبدیر
سورو بیر مرثیه دیر اوخشایاراق سوزده ایتیبدیر
او کونول لرده کی ایتمیش دی ازلدن ادو گوزدن ده ایتبدیر
سوری بیر گوزلری باغلی اوزو داغلی سوزو داغلی
اولوب هاردان هارا باغلی !؟

بوشلایب دوغما دیارین اوموب البته یاریندان
ال ئوزوب هر نه واریندان
قورخمایب شهریمیزین قیشدا آمانسیز بورانیندان نه قاریندان
گزیر آواره تاپا یاندریجی دردینه چاره تاپا بیلمیر
چوخ سئویر عشقی باشیندان آتا آمما آتا بیلمیر
اوا باخ آوچی دالینجا قاچیر ! آمما چاتا بیلمیر
ایش دونوب لیلی توشوب چوللره مجنون سوراغیندا
شیرین الده تئشه داغ پارچالایر فرهاد اتورموش اوتاغیندا
تشنه لب قو نئجه گور جان وئری دریا قیراغیندا
واریغین سون اثری آز قالیر ایتسین یاناغیندا
سانکی بیر کوزدو بورونموش کوله وارلیق اوجاقیندا
کوزه ریر پیلته کیمین یاغ توکه نیب دیر چراغیندا
بوی آتیر رنج چاغیندا قوجالیر گنج چاغیندا
بیر آدامسیز "سوری آدلی" الی باغلی دیلی باغلی !

سوری جان ! اومما فلکدن فلکین یوخدی وفاسی
نه قدر یوخدی وفاسی او قدر چوخدی جفاسی
کوهنه رقاصه کیمین هر کسه بیر جوردی اداسی
او آیاقدان دوشه نی ایستر آیاقدان سالان اولسون
او تالانمیشلاری ایستر گونو گوندن تالان اولسون
او آتیلمیشلاری ایستر هامودان چوخ آتان اولسون
او ساتیلمیشلاری ایستر قول ائدرکن ساتان اولسون

نئیله مک قورقو بوجوردور
فلکین نظمی ازلدن اولوب اضدادیله باغلی
قاراسیز آغلار اولانمز
دره سیز داغلار اولانمز
اولوسوز ساغلار اولانمز
گره ک هر بیر گوزه له بیر دنه چیر کین ده یارانسین
بیری انسین یئره گویدن بیری عرشه اوجالانسین
بیری چالسین آیاق غم دنیزینده بیری ساحلده سئوینج ایله دایانسین
بیری ذلت پالازین باشه چکیب یاتسادا آنجاق بیری نین بختی اویانسین
بیری قویلانسادا نعمتلر ایچینده بیری ده قانه بویانسین
آی آدامسیز سوری آدلی ساچلاریندان دارا باغلی!

نئیله مک ایش بئله گلمیش "چور" گلنده گوله گلمیش
فلکین اگری کمانینده اولان اوخ آتیلاندا دوزه دگمیش
دیلسیزین باغری دلینمیش اگری قالمیش "دوز" اگیلمیش
اونو خوشلار بو فلک
ائل ساراسین سئللر آپارسین
بولبول حسرت چکه رک گول ثمرین یئللر آپارسین
"قیسی" چوللرده قویوب "لیلی" نی محملر آپارسین
"خسرو"ی "شیرین" ایلن ال اله وئرسین "فرهاد"ین قامتین اگسین
باخاراق چرخ زمان نشئه یه گلسین کئفه دولسون
سوری لار سولسادا سولسون
بیری باش یولسادا یولسون

سیتقا بیر اولدوز اگر اولماسا اولدوزلار ایچینده بو سما ظلمته باتماز
داش آتان کول باشی قویموش داشینی اوزگه یه آتماز
سن یئتیشسن هدفه اوندا فلک مقصده چاتماز
داها افسانه یارانماز
سوری آی باشی بلالی زامانین قانلی غزالی

سوری بیر قوشدی خزان آیری سالیبدیر یوواسیندان
ال اوزوبدور آتاسیندان
جوجه دیر حیف اولا سود گورمه ییب اصلا آناسیندان
او زلیخا کیمی یوسف ایین آلمیر لباسیندان
بونا قانع دی تنفس ائله ییر یار هاواسیندان
درد وئرن درده سالیب آمما خبریوخ داواسیندان
آغلاییب سیتقایاراق بهره آپارمیر دوعاسیندان
او بیر آئینه دیر رسام چکیب اوستونه زنگار
اوندا یوخ قدرت گفتار ئوزو چیرکین دیلی بیمار
گنج وقتینده دل آزار
گوره سن کیمدی خطاکار!؟!
گوره سن کیمدی خطاکار!؟!
///عاصم اردبیلی///

درخت معرفت




یکی ازشاهکارهای زاده ی توس، فردوسی زمان و به قول خود او : سوم برادران سوشیانت ، نیم نومیدی به م - امید مشهور ، مهدی اخوان ثالث


ای درخت معرفت جز شک و حیرت چیست بارت
یا که من باری ندیدم غیر از این بر شاخسارت
بر زمینت کشت و بردت سر به سوی آسمان ها
باغبان شوخ چشم پیر و پنهان آبیارت
یا بر آی از ریشه و چون من به خاک مرگ در شو
تا نبینم سبز زین سان هم زمستان هم بهارت
یا از آن سر شاخه های دور و پنهان از نظرها
میوه ای دیگر فرو افکن برای خواستارت
حاصلی جز حیرت و شک میوه ای جز شک و حیرت
چیست جز این؟ نیست جز این؛ ای درخت پیر بارت
عمر ها خوردی و بردی غیر از این باری ندادی
حیف ،حیف از این همه رنج بشر در رهگذارت
چند و چون فیلسوفان چون بر دیوار ندبه است
پیرک چندی زنخزن ریش جنبان در کنارت
ای کلاغ صبح های روشن و خاموش برفی
خوشتر از هر فیلسوفی دوست دارم قار قارت
چیستی و از کجایی ای گیاه ریشه در گم
و ای بنفشه ی اطلسی دیگر شناسم من تبارت
شهر افلاطون ابله دیده تا پس کوچه هایش
گشته وز آن بازگشتم می کند شربش خمارت
ما غلامانیم و شاعر در فنون جنگ ماهر
سنگ چون اردنگ می سازیم ای ابله نثارت
وعده های این همه نقل است عقل دیر باور
شاخه ای از توست چون بپذیرد این شعر و شعارت
پای پای و کور مالان من چو عمری خرج کردم
زیر سرد بی مروت سایه ات یعنی حصارت
چون گشودم چشم عبرت ناگهان دیدم که بی گه
پرده ای برفینه پوشیده سرم یعنی غبارت
من غبار گرد باد آسا بسی در دور و نزدیک
دیده ام اما ندیدستم که آید زان سوارت
سوی شهر خویش آیم باز و دیوار از هوایش
زان که دیوار آهنین ملکی است هیچستان دیارش
گلبن داوودی پاییز روشن خواهد و امید
کای درخت معرفت جز شک و حیرت چیست بارت؟
مهدی اخوان ثالث

حلال و حرام

يک روز قاضی صاعد با خود گفت: من امروز اين مرد را بيازمايم .
بفرمود تا دو بره‌ی يکسان بياوردند، چنانک از هم فرق نتوانستی کرد. يکی را از وجه حلال بها دادند و يکی را از وجه حرام، و هردو به يک شکل بياراستند و بريان کردند و بر دو طبق بنهادند و بنوشتند .
گفت: «من به سلام شيخ شوم. چون من درشوم، ساعتی بنشينم، شما اين بريان‌ها درآريد و پيش شيخ بنهيد تا ببينم که او به کرامت، حلال از حرام باز می‌داند يا نه؟»
چون قاضی صاعد پيش شيخ ما آمد و کسان او چنانک فرموده بود، بريان‌ها بر سر نهاده می‌آورند، به سر چهارسو رسيدند، ‎غلامان ترک مست بديشان رسيدند. تازيانه درنهادند و کسان قاضی صاعد را بسيار بزدند و آن بره که حرام بود در ربودند و ببردند و برفتند. ايشان از در خانقاه درآمدند و يک بريان درآوردند. پيش شيخ بنهادند. قاضی صاعد به خشم در ايشان می‌نگريست و در اندرون صفرا بشوريده بود
شيخ رو به قاضی صاعد کرد و گفت: «ای قاض! مردار سگان را و سگان مردار را. حرام حرامخوار ببرد و حلال حلال‌خوار رسيد. تو صفرا مکن.»
قاضی صاعد از حال خويش بگشت و از آن انکار که در باطن بر کرامات شيخ ما. توبه کرد و از شيخ ما عذر خواست و استغفار کرد و از خدمت شيخ، معتقد بازگشت.
...
اسرار التوحید فی مقامات شیخ ابوسعید

سوررئال

وقتی که پنجره ها به غروب نزدیک می شود
ورود ابرها را به شیشه ی قطار می بینم
و هاله ی خاکستری آدم هایی که می افتند و دوباره راه می روند
شیشه ها را سیاه می کنند
و ماهی های قرمزی که از آسمان
بر روی دریاچه کنار ریل می افتند
دست های آدم ها را می گیرند
و با خود
به سرزمین مادری شان باز می گردانند
پرنده های سفید بر روی سیم های سیاه
از کنار پنجره می گذرند
و با نگاهشان
لیوان های آبی را ذوب می کنند
...
بهمن وخشور

الله اکبر

دیشب بعد از مدت ها نشسته بودم و مجموعه شعر های احمد شاملو را ورق می زدم یکدفعه این شعر نظرم را جلب کرد، چندین بار خواندم تصمیم گرفتم مطلبی در مورد آن بنویسم ولی گفتم شاید نوشتن من این شعر را "خدشه "دار کند به همین خاطر سکوت میکنم تا
شعر، خودش بگوید

نمی‌توانم زیبا نباشم
عشوه‌ای نباشم در تجلی جاودانه

چنان زیبایم من
که گذرگاهم را بهاری نابخویش آذین می‌کند
در جهان پیرامنم
هرگز
خون
عریانی جان نیست
و کبک را
هراسناکی سرب
از خرام
بازنمی‌دارد

چنان زیبایم من
که الله اکبر
وصفی ست ناگزیر
که از من می‌کنی

زهری بی‌پادزهرم در معرض تو
جهان اگر زیباست
مجیز حضور مرا می‌گوید

ابلها مردا
عدوی تو نیستم من
انکار توام

دو لطيفه از مثنوي و جوامع الحكايات

دزدي عمر
از كسي پرسيدند: چند سال داري؟
گفت: هجده، هفده، شايد شانزده، احتمالا پانزده
رندي گفت: از عمر چرا مي دزدي؟ اين طور كه تو پس پس مي روي، به شكم مادرت باز مي گردي
مولوي// مثنوي معنوی
------------------------------
سکوت
در مجلس معاويه، يكي از بزرگان خاموش بود و هيچ نمي گفت
.معاويه گفت: چرا سخن نمي گويي؟
گفت:چه بگويم؟ اگر راست بگويم، از تو بترسم و اگر دروغ گويم، از خدا بترسم. پس در اين مقام، سكوت بهتر است
محمد عوفي// جوامع الحكايات

غدیر خم

عید سعید غدیر خم بر عاشقان و شیفتگان مولای متقیان حضرت امیرالمومنین علی (ع) مبارک باد.

پل های جاری

ترا من به پل هایِ جاری سپردم
که شاید از این رودهای خروشان گذشتی
رسیدی به دشتی که پهنایِ روحش
از اوجِ هجاهایِ کوتاهِ سبزِ نسیم
در آن انعکاسِ ظریف تبلور، تر است
ولی من تو را باز در قلب خود یافتم
تو از رد پای سکوتِ دلِ من گذشتی
.ولی من تو را باز در قلب خود یافتم
...
بهمن وخشور

ساحل اندوه

دلم تنگیده است از خانه های سردِ این پهنا
از این بی انعطافِ خشکِ بی رحمی
دوانم سوی دریا بارهای دور
از این وحشت
از این تصویرِ تلخِ تشنگی های عبث
به پروازم ولی بی پر
کجا می داند این دریا
که انسان است
یه که اسبکی چوبین؟
به سوی او شتابان می دود
.از ساحل اندوه
...

بهمن وخشور